پس از مدتهاباز قلم را بر کاغذ میچرخانم تا از دردهای مدتها نگفته ام با تو بگویم...
جای خالی دستهایت بر شانه ام و جای خالی شانه ات آن تکیه گاه بی دریغ برای دلتنگیهایم هر نفس مرا از من میگیرد و باز هم تنهاترین میشوم!
عزیزترین دلم گرفته
دلم تنگ شده برای ساعتها در سکوت کنار هم نشستن و ...
مهربانم نگاهم هنوز در تب نگاه روشنت میسوزد ودستهای سردم فرسنگها دلتنگ دستهایت شده اند
و میدانم تو در غفلتی سفید به بی وفایی من می اندیشی!!!
همیشه خوب من مرا بخش بخاطر دوریم از تو بخاطر همه ی بایدها و نبایدهایی که پاسخ زمانه بود به سالها عشق ورزیدن ما...
میدانم باور نمیکنی هنوز هم این دل بیتاب چون روز نخست از تب تو میتپدومن سکوت میکنم چون روز نخست تا محو شوم در دل ۵سال خاطرات حک شده در دل دریاییت
افسوس تو سهم دیگری بودی و من از آغاز سهم تو نبودم
اما باور کن هیچکس چون تو نبود و نشد.
هیچکس چون من...
پ ن: هرکسی پس از تو آمد
خلوت مرا به هم زد
تو رو باز به یادم آورد
اگه از عاطفه دم زد...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:51 توسط آشنا
