...
...
شاید باید بازهم دلتنگی هایم راقاب کنم و به دیوار دلم بکوبم؟ شاید باید باز هم سراغ تورا از هزاران هزار گلبرگ شوقی که به امید آمدنت بر سرراهت می نهادم پرس و جو کنم؟ شاید بازهم باید بی صدا بنشینم ودرخفا بگریم تاباز دل پروانه نلرزد؟ شاید بازهم باید به امید روزی سردرگریبان فروبرم که هرگز از خدایش اجازه پدیدار شدن نگرفته؟ شاید بیایی.... شاید دلم را مرحم کنی؟ شاید باید دوباره برای دیدنت هزاران هزاربار بگویم غلط کردم................
اما اینبار تنها می گویم برنگرد. چون دیگر دلی نیست که درتکاپوی آمدنت باشد....قلبی نیست که درحیات دیدنت بماند... دیگر امیدی نیست که هرشب راهت رانورانی کند... نه.... تومرده ای. اما فقط برای من. نخواستم که بمیری اما یک لحظه برای زنده نگه داشتن خاطراتی بس اندک اما زیبایت تلاش نکردم........اجازه می دهی بی پرده باشم مثل خودت؟؟؟ خواستمت اما نه به اندازه تمام زندگیم و نیامدی اما شاید برای آن دلیلی داشتی. .... که هرگز نخواهم فهمید... اما چه زود شاید دیرها ازراه برسند!!!
دیگر هرگز نور دیدگان بارانی ام برایت راهگشا نخواهد بود. نه... من نبودم آن نیمه گم شده ای که هر شب وروز از آن دم می زدی که اگر غیر این بود برایت می ماندم. باصراحت هرچه تمامتر می گویم که من از سنگم وسنگ نرمی ناپذیر است. شرمنده ام زگفتن این حرف اما هرچه زودتر بهتر.... شاید هرگز که نه حتما هرگز نخواهی فهمید چرا آن روی سکه ام دیگر برایت نمایان نشد. اما می خواهم که بدانی تا قیام وقیامت مرانخواهی دید. شاید قیامت برایم تافردا طول بکشد وشاید تاهمه عمر.... اما هرچه که باشد می دانم که پس ازآن دیگر هرگزنه تو مرامی شناسی ونه من تورا....
خدایت نگه دار باشد تاروزی که در جسم خاکی ات هستی ... ورستگارباشی تاروزی که برانگیخته خواهی شد...
.
.
.
امروز این نامه را صدها وصدها بار خوندم. نمی دونم چرا ولی حسابی آشفته ام کرده بود. نامه ای که هیچ وقت فرستاده نشد ولی ازنظر من نه تنها خوانده شد که جوابش راهم گرفتم شاید توی عالم رویا ودر توهم فانتزی!!!
بردمش واسه برگی خوندم. ولی اون فقط یه چیز گفت وتموم:
واسه همینه که پسراهمیشه می گن دخترا بی معرفتن؟؟؟!!!
ومن باخنده راه خونه رو درپیش گرفتم.....................................................................
الهه
|
+| نوشته شده توسط
الهه زمين در دوشنبه پنجم شهریور 1386
|